تبليغاتX
هیچکی
روزگار آموخت به هر چه دل می بندی باید همسنگش، توان دل کندن را نیز داشته باشی
باز نمناکم

باز در خود می پیچم

و هنوز هیچم

تا کجا خواهی کشاند مرا؟

تا سکوت مبهمی دیگر بس است؟

چشمها باز اشک آلود

خون آید بس است؟

...

+ نوشته شده در  Mon 14 Sep 2009ساعت 11:4  توسط هيشكي | 
گاه دلم تنگ می شود برای خودم

گه چه بی گناه به گناه افتاده ام

و باز توبه

و باز پیمان شکنی

تا به کی ای خدای؟

اینگونه ام خواهی؟

تا رسوایی؟

دگر چه مانده؟ از این رسواتر؟

گرد پیری به رخ و حسرت به دل

که جوانیم شد تبه و از رویت خجل

دیگرم نیست به جان آرزویی

جز اینکه به سر کشم جام سبویی

شاید آن مستی بهرساندم به جایی

شایدم آروزیم زندم ندای خدایی

....

 

+ نوشته شده در  Tue 30 Jun 2009ساعت 17:26  توسط هيشكي | 
فکرش رو بکنید و بعد از شش ماه بیای سراغ بلاگت!

خودتون تصصور کنید چه احساسی براتون پیش میاد؟

بعد این همه اتفاقاتی که بر خود آدم پیش میاد.

و برای کشور.

به هر حال همه برام دعا کنید

برای همه دعا کنید

از ته دلتون

...

+ نوشته شده در  Tue 30 Jun 2009ساعت 17:16  توسط هيشكي | 
امروز یکی از غریبترین روزهای زندگیم بود...

با اینکه یازده ساله غریبم اما امروز فرق داشت

 خدا؟

تا کی؟

برای چی؟

تا کجا؟

چرا؟

بازم برم؟

من که راضیم!

تو هم راضی باش.

 

+ نوشته شده در  Sun 28 Dec 2008ساعت 16:15  توسط هيشكي | 
دوباره یلدا

دوباره دوستان

دوباره اقوام

دوباره میوه دوباره کیشمیش

انار ساوه بذار به پیشش

...

تو مجلس سور

همه شادند و مسرور

ولی بازم منم تنهای تنها..

+ نوشته شده در  Fri 19 Dec 2008ساعت 21:52  توسط هيشكي | 
وه چه سنگین است دیدن دوستان زیر بار مشکلات

کاش متوانستم به اندازه خردلی سبکترش کنم

کاش!

+ نوشته شده در  Fri 31 Oct 2008ساعت 17:41  توسط هيشكي | 
باز امشب در دلم

یاد تو افتاد

خورشید را بهانه ای

تا رساند خویش را بر محفلم

با آنکه خموش و لب دوخته ام

آری هنوز همان دل سوخته ام

آری هنوز همان افتاده در گلم

...

+ نوشته شده در  Fri 1 Aug 2008ساعت 23:29  توسط هيشكي | 
هر شب خواب را

آرام پرواز می دهم

و به او گوشزد می کنم که هر چه محکمتر

تا تو را در بر گیرد

و آسوده و فارغ از هر خیالی

نرم بخسبی

و من  در این اندیشه که چرا

روزی سخت تر در پیش است

...

 

+ نوشته شده در  Fri 11 Jul 2008ساعت 12:54  توسط هيشكي | 
باز این زمان بر من گذرد

گرچه تلخ می گذرد

می نهد بر جای کوله باری

از تجربه های شیرین

از ثروتی هنگفت،

اما باید توانم برداشت

بیشتر از این تجربه ها

از ثروت ها

چون تو نیستی، چگونه؟

...

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 11 Jul 2008ساعت 12:49  توسط هيشكي | 
این عشق که جامه جوانی سوزاند

در پی اش جامه پیری پوشاند

+ نوشته شده در  Sun 4 May 2008ساعت 13:18  توسط هيشكي | 
روزی سرد در کنار لاله ای

نشتسه روی سنگ

خیره به آلاله ها

با خود

در رویا

می اندیشیدم

که تو چرا؟

اینگونه خموش و بی صدا

خفته ای به زیر خاک

آمدم ندایی انگار

و آرام زمزمه کرد

تا که بیدار شوند همه خفتگان

همه دل خستگان که دچار پوچند!

نگرفتم جواب سوال

و دوباره در خود با این اندیشه

که چرا بی نام

خفتنت را انتخاب کردی؟

و دوباره رسید آرامتر

جوابی که من دیگربی هیچ سوال تا خودم بشکستم

تا نباشم گمنام نشانی زو اویم نیست

بی نام شدم نامی او

تا بیایم با او

...

+ نوشته شده در  Tue 29 Apr 2008ساعت 10:11  توسط هيشكي | 
آمده است روز از نو نوروز شده است امروز

دیگر آن سال بگذشت و نماند بر دل تموز

گرچه غمها می توانند حزن اندازند به دل

چون که ما خواهیم، شویم پیروز هنوز

دلبری در کار نوروز عرف هر ساله بود

کرده است دیوانه و جامه دران، اختر فروز

زین همه قصه  حکایت شاد بودن بود

تو دگر غصه مخور اما چو شمعی بسوز

***************************

گر چه غمها می کنند لانه درون قلب ما

حال گنجشک دل انداخت دور باید به زور

 

 

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Mar 2008ساعت 11:2  توسط هيشكي | 
بنویس ای قلم دلم پر از درد است

بنویس که دلها همه سرد است

بنویس ار کدامین گناه اینچنین

همه در جهان گشته اند غمین

ز این داغ پر سوز می کنند ناله ها

که خاک گشت این روز رنگ لاله ها

...

+ نوشته شده در  Sun 17 Feb 2008ساعت 23:50  توسط هيشكي | 
صبح است و خوابم هنوز جامه درانی می کند

دیگر نه وقت عشرت است خورشید نورانی می کند

خوابم بسر آمد ولی سستی نهاده بد نهال

در دل که گر رشدی کند احوال پریشانی می کند

دیگر به وقت مستیم نوری نمی خواهم که او

در سرزمین سنگ دلان نور نورانی می کند

بنشسته ام با بخت بد در جاده های پر زشب

گویند که که مهتاب شبم راهم چراغانی می کند

 

+ نوشته شده در  Sat 2 Feb 2008ساعت 7:2  توسط هيشكي | 
یک سال گذشت

و تمام ذهن نوشتهها به لاگ سفر کرد

هر آنچه می جوشید

از تنهایی

از درد

از عصیان

از...

یک سال پیش ساعت ۱۶:۴۷ اولین نوشته ام در این بلاگ ثبت شد

دعا کنید بتونم ادامه بدم...

+ نوشته شده در  Mon 28 Jan 2008ساعت 16:14  توسط هيشكي | 
باید بالهای را برای پرواز شست

وقت رفتن است

کوچ یار من است

در آبی آسمان خلوت یار من است

گرچه دلها همه اینجا مانده اند

روی دل پا باید نهاد

می دانم سخت است

اما...

 

پرواز منتظر است

بالها پر اشتیاق

دلها آرام

با قامتی رعنایی

از سکوت رسوایی

تا هجوم برگ سکوت

رو شاخه مبهم

زردی اش را می پذیرد

تا جوانه ای در بهار...

 

وقت رفتن است

بنگر چه بی قرار تا بهار با توام

تا جوانه ای نو

 

وقت دل کندن است

وقت ناز پرواز

با سرود و آواز

بی یار و انباز

بدرقه ام کن....

+ نوشته شده در  Sun 27 Jan 2008ساعت 8:12  توسط هيشكي | 
گاهی سکوت از هر چیری بالاتر است حتی به اندازه جان خود آدم

 

+ نوشته شده در  Sat 26 Jan 2008ساعت 13:27  توسط هيشكي | 
همه شعرها را خوانده ام

همه دلتنگ شده اند!

بعضی ها برای عشق شان

                                    که تنها شده اند

بعضی ها برای غربت شان

                                  که تنها هستند

و بعضی هاهم با طبیعت

                                برای جنگل

                                برای کوه

                                برای دشت

                                برای سبزه

                                و برای هرآنچه هست

که همه گواهی تنهایشان را بدهند

آری همه تنهایند

همه دلتنگ اند

                        در میان این همه آدم

سوژه همه تنهایی شده است

دلتنگی شده است

شعر همه را خوانده ام

و تو نازنینم

شعری نو با

سوژه ای نو بسرا

تا شعر تو را نخوانم...

+ نوشته شده در  Sun 6 Jan 2008ساعت 12:17  توسط هيشكي | 
عرفه روز قرار

تا به کی در انتظار

تو بیا تا قرار

گیرد این جان زار

 

نامده هم خواهمت

دور ز چشم هم بینمت

بی قرار آن سوار

با دل جان خواهمت...

 

+ نوشته شده در  Wed 19 Dec 2007ساعت 22:24  توسط هيشكي | 
آن دم که اندیشه ام را بالم قرار می دهم تا کجا می توانم پرواز کنم؟

+ نوشته شده در  Wed 19 Dec 2007ساعت 11:55  توسط هيشكي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
... اگر اين سخنان به گوش مبهم مي آيند

مکوشيد تا آن ها را روشن کنيد.

سر آغاز همه چيزها مبهم و ابر مانند است،

اما نه سرانجام آنها،

و من مي خواهم که شما مرا به نام سرآغاز در ياد داشته باشيد.

زندگي و هر آن چه زنده است،

در مه نطفه مي بندد،نه در بلور

و کيست که نداند بلور همان مه خشکيده است!...


نمي دونم معني هيشكي رو چي برداشت مي كنيد. مي تونه كسي نباشه كه نيست. مي تونه يكي از خود ماها باشه كه هست. اگه بخوايم برا هيشكي معاني بياريم بايد كلي بنويسيم. معني هيشكي خيلي وسيع، بر خلاف ظاهرش كه انگار كسي نيست. هيشكي بودن خيلي سخته. هميشه سعي كردم هيشكي باشم. اما...
به پندار تو: جهانم زيباست! جامه ام ديباست! ديده ام بيناست! زيانم گوياست! قفسم طلاست! به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
**...**
کوچه های تنهایی
نجوم آماتوری
تنهاتر از تنها
تنهاباتنهایی
+*امام حسين(ع)*+
من و تو
حسين پناهي
فروغ فرخزاد
لمس واژه های احساس
یه دوست دوست داشتنی
كافه گودو
سربازخونه
فتو بلاگ من
چرنديات اين چند نفر
osbaniya
"عروسک تو"
**هرچه قفس تنگ تر باشد، آزادي شيرين تر است**
.شهر دانلود .
دانلود کده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM