تبليغاتX
هیچکی



























هیچکی

روزگار آموخت به هر چه دل می بندی باید همسنگش، توان دل کندن را نیز داشته باشی

تمام

نوشته هایم

بی نظر مانده!

از روزی که تو رفته ای!!!

نوشته شده در Fri 30 Dec 2011ساعت 11:27 توسط هيشكي| |

ساقی همچنان با من مست یازیت گرفته

تهی است جامم و دلت گوشه عزلت گرفته

خنده ای می زن  می جام من ریز

هر چه غم، هرچه اندوه از کام من ربز

ساقی کجا یابم دلی شاد آن دم که در پیش منی

آیین کجا جویم که تو دم به دم کیش منی

امروز فردایم مکن جامی بریز شاد کن دلی


..



نوشته شده در Fri 22 Jul 2011ساعت 0:54 توسط هيشكي| |

بودی و بودنت بودنم را به سرور می کشاند

حس نگاهت، لحن صدایت، دلم را به غرور می کشاند

حال رفتی و با رفتنت دلم رفت

هجرانت همچنان دلم را می دهد تفت

کاش نمی رفتی و نمی رفت دلم از کف

که این گونه تنها نسازدم با نی و دف

کاش با من می ماند همیشه حضور قشنگت

کاش نمی شد  دلم شیدا و دلتنگت

همچنان سوار ثانیه ها خاطره ها می آمدند

آن دم که تو رقتی و عاطفه ها می رفتند

الهه دلم رفت و رفت مهر و عاطفه از برم

کو عاطفه ای تا که بیدار کند هاتف سرم

....


نوشته شده در Fri 22 Jul 2011ساعت 0:46 توسط هيشكي| |

از راه امده ام

در راه تولد یافته ام

با راه بزرگ شده ام

با راه عمری زندگی کرده ام!

عمریست که بیراه رفته ام!

نوشته شده در Thu 14 Jul 2011ساعت 14:6 توسط هيشكي| |

حوصله ای برای گفتن نمانده

انتظار داشتم گفتنی نو آغاز کنم!

شور و شوق تازه ای!

طراوتی، شادابیی،ولوله ای!

افسوس که همه را باز باید

در بقچه ای بگذارم

شاید

شاید روزی

_ اما نه چندان نزدیک_

بکارم آید!

....

نوشته شده در Thu 14 Jul 2011ساعت 13:58 توسط هيشكي| |

تمام می شوم اگر نگاه تو به غیر من معنا شود.
نوشته شده در Mon 13 Jun 2011ساعت 14:53 توسط هيشكي| |

سخنم رفت و صدایی ز کسی بر نخواست

حیف که نامده دوباره رهسپار شدیم

تا سوی مسجد شهر

سوی جای خدا

همه از هم همه شیدا شدند

ماندم من و دیوانگی ام

نوشته شده در Wed 18 May 2011ساعت 19:22 توسط هيشكي| |

نمی دونی چه سنگینه

سنگینی راه های رفته بی ثمر

دلم بد جوری می سوزه

نمی دونم شاید دلم رو رو اجاق گذاشتن

هیچکی نیست کمکم کنه!

دلم تنگه یه داد دزدن تو کوه

نوشته شده در Wed 18 May 2011ساعت 8:40 توسط هيشكي| |

مگر می شود نشست و هیچی نگفت

تو این زمونه که آفتاب پرست گیج شده

مونده که افتاب پرست کیه؟!

شمرد و کمترین رنگ رو  خودش عوض می کرد!!!!!!!!!

منم حیران موندم و هیچی نگفتم

تو هم نگو!

...



نوشته شده در Sun 15 May 2011ساعت 17:12 توسط هيشكي| |

ستاره ام که بی نور شده در اسمان

به تو گفتم که دیگر تو برایم بمان

نمانده ای که هیچ و هر چه بود بردی

کاش می دانستی و می دادیم ام امان

صیور بودم و هستم به لطف او

حال می گویمت  خواهی برو و خواهی بمان

بود و نبودت فرق است بسیار تا جایی

که هست فاصله بین زمین تا اسمان

می نویسم برایت چنین و چنان

می دانم که مرا می برد با خود این زمان

می سوزم و میروم از کوی تو ای جان من

همچون صدای پر ز سوز نی شبان

می روم و می دانم که دگر در کوی تو

هیچم که هیچ و می روم دوان دوان

...


نوشته شده در Sun 15 May 2011ساعت 16:51 توسط هيشكي| |

تمام شعر من این بود

که کجا می توان رسید

تمام شد تمام شعرم

اما به اول راه نرسیدم!

نوشته شده در Sun 15 May 2011ساعت 14:33 توسط هيشكي| |

چه زیبا می شوی دیبا بپوشی

برای دوستی هایت بکوشی

اگر گاهی صدایم رنگ تیره است

میادا ار صدام رنگی ینوشی

مدامم ارزوست هر دم بخندی

بسان اب و موج هر دم بجوشی


نوشته شده در Tue 10 May 2011ساعت 20:16 توسط هيشكي| |

دوباره من دوباره تو

دوباره رنگ انتظار

فرار من ز خود شده

بهانه های بی دلیل

دوباره رنگ دل و غم

دوباره چشم و رنگ خون

دوباره مرهم صدا

صدای پاک عاشقون

نوشته شده در Sat 7 May 2011ساعت 16:17 توسط هيشكي| |

چه بگويم كه دگر نيست به سرم سودايي

هر چه بود افتاد و دگر نمانده غوغايي

شايد از رنگ رخ دوست شدم اينگونه

شايدم دوري تو كرده مرا شيدايي

سر به قسمت نهاديم و كنون مي رويم

تا رسم به دريچه پاك و بي رياي ليلايي


نوشته شده در Mon 2 May 2011ساعت 11:4 توسط هيشكي| |

نه توانی مانده

نه قوامی!

شاید حجم و ظرفیت من از دستش خارج شده است!

واحدی بیاورید خود می سنجم!

...

نوشته شده در Mon 11 Apr 2011ساعت 12:24 توسط هيشكي| |

چرا باور نمی کنی  دیگر تمام شد!

 

چه را باور کنم؟

چه تمام شد؟

حضور خسته خویش با بال شب را؟

نگاه مرده ام بر سنگ تایوت تب را؟

چه را باور کنم؟

درماندگی های سزاوار خویش بر پیکر روز پر از سوز؟

تمنای بیهوده خود بر دری که هرگز نمی شود باز؟

سکوت مرگ تنهایی که هر شب دست به آغوشم می کشد تا صبح؟

نماز خلوت گستاخ پر شهوت تا دم  هجو؟

چه را باور کنم؟

دیوانگیهای خود تا دم دمای بی قراری؟

تو می دانی و من می دانم ! چرا باور کنیم؟

 تمام شد؟

بگو مرثیه ای!

 ماتمی!

بخوان آواز  مرگ من!

هم من هستم هم تو

می دانم که این دیوانگیست

اما تو بخوان

تا ابد

...

اما دوستش دارم!

...

 

نوشته شده در Sun 10 Apr 2011ساعت 21:29 توسط هيشكي| |

باران بارید

خاطره ها نم خورد

آنها را رو سکوت پهن کردم!

 

 

نوشته شده در Wed 6 Apr 2011ساعت 12:32 توسط هيشكي| |

 

آری منم

آمده ام

تا بگویمت که چه محتاج توام

بگویم که بی تو گاهی

می خواهم خوب باشم

 اما

مگر یادت می گذارد؟

مگر وسوسه با تو بودن

که حجمش به وسعت دلهای بی قرار است

و تنهایی مرا پر از شوق با تو بودن می کند

دمی مرا مگذارد؟

 

آه

کاش تمام گلهای زیبا می دانستند

که من با چه خوشم!

 

کاش غروب می دانست که

با پنهان کردن خورشید

مشتاقان زیادی را برای فردا

به دور سحر جمع می کند

 

کاش هرگز تنهایی نبود

اما مگر می شود؟

...

 

نوشته شده در Mon 28 Mar 2011ساعت 18:36 توسط هيشكي| |

بهار تازه می آید

پر از قشنگیها و شکوفه ها

پر از بوی یاس و محمدی

بیشتر از همه پر از شادی و طراوت

اینها همه آرزوی من است برای تو

نوشته شده در Sat 19 Mar 2011ساعت 19:31 توسط هيشكي| |

خوب اومدی سراغم!

حالا بردی از یادم

دانم چرا تنهاییم

ای طلوع غروبم!

 

حالا که از دل تو

رفتم به شهر روبا

خواهم که از تن من

گیری پر از آشوبم

 

بازم به دل یاد تو

تنها نمانده ای یار

گیرم پی ات بسیار

تا پیش آن اسلوبم

 

 

نوشته شده در Thu 24 Feb 2011ساعت 17:14 توسط هيشكي| |

Design By : Night Melody