روزگار آموخت به هر چه دل می بندی باید همسنگش، توان دل کندن را نیز داشته باشی
نوشته هایم بی نظر مانده! از روزی که تو رفته ای!!!
تهی است جامم و دلت گوشه عزلت گرفته خنده ای می زن می جام من ریز هر چه غم، هرچه اندوه از کام من ربز ساقی کجا یابم دلی شاد آن دم که در پیش منی آیین کجا جویم که تو دم به دم کیش منی امروز فردایم مکن جامی بریز شاد کن دلی .. حس نگاهت، لحن صدایت، دلم را به غرور می کشاند حال رفتی و با رفتنت دلم رفت هجرانت همچنان دلم را می دهد تفت کاش نمی رفتی و نمی رفت دلم از کف که این گونه تنها نسازدم با نی و دف کاش با من می ماند همیشه حضور قشنگت کاش نمی شد دلم شیدا و دلتنگت همچنان سوار ثانیه ها خاطره ها می آمدند آن دم که تو رقتی و عاطفه ها می رفتند الهه دلم رفت و رفت مهر و عاطفه از برم کو عاطفه ای تا که بیدار کند هاتف سرم .... در راه تولد یافته ام با راه بزرگ شده ام با راه عمری زندگی کرده ام! عمریست که بیراه رفته ام! انتظار داشتم گفتنی نو آغاز کنم! شور و شوق تازه ای! طراوتی، شادابیی،ولوله ای! افسوس که همه را باز باید در بقچه ای بگذارم شاید شاید روزی _ اما نه چندان نزدیک_ بکارم آید! .... حیف که نامده دوباره رهسپار شدیم تا سوی مسجد شهر سوی جای خدا همه از هم همه شیدا شدند ماندم من و دیوانگی ام سنگینی راه های رفته بی ثمر دلم بد جوری می سوزه نمی دونم شاید دلم رو رو اجاق گذاشتن هیچکی نیست کمکم کنه! دلم تنگه یه داد دزدن تو کوه تو این زمونه که آفتاب پرست گیج شده مونده که افتاب پرست کیه؟! شمرد و کمترین رنگ رو خودش عوض می کرد!!!!!!!!! منم حیران موندم و هیچی نگفتم تو هم نگو! ... به تو گفتم که دیگر تو برایم بمان نمانده ای که هیچ و هر چه بود بردی کاش می دانستی و می دادیم ام امان صیور بودم و هستم به لطف او حال می گویمت خواهی برو و خواهی بمان بود و نبودت فرق است بسیار تا جایی که هست فاصله بین زمین تا اسمان می نویسم برایت چنین و چنان می دانم که مرا می برد با خود این زمان می سوزم و میروم از کوی تو ای جان من همچون صدای پر ز سوز نی شبان می روم و می دانم که دگر در کوی تو هیچم که هیچ و می روم دوان دوان ... که کجا می توان رسید تمام شد تمام شعرم اما به اول راه نرسیدم! برای دوستی هایت بکوشی اگر گاهی صدایم رنگ تیره است میادا ار صدام رنگی ینوشی مدامم ارزوست هر دم بخندی بسان اب و موج هر دم بجوشی دوباره رنگ انتظار فرار من ز خود شده بهانه های بی دلیل دوباره رنگ دل و غم دوباره چشم و رنگ خون دوباره مرهم صدا صدای پاک عاشقون هر چه بود افتاد و دگر نمانده غوغايي شايد از رنگ رخ دوست شدم اينگونه شايدم دوري تو كرده مرا شيدايي سر به قسمت نهاديم و كنون مي رويم تا رسم به دريچه پاك و بي رياي ليلايي نه قوامی! شاید حجم و ظرفیت من از دستش خارج شده است! واحدی بیاورید خود می سنجم! ... چه را باور کنم؟ چه تمام شد؟ حضور خسته خویش با بال شب را؟ نگاه مرده ام بر سنگ تایوت تب را؟ چه را باور کنم؟ درماندگی های سزاوار خویش بر پیکر روز پر از سوز؟ تمنای بیهوده خود بر دری که هرگز نمی شود باز؟ سکوت مرگ تنهایی که هر شب دست به آغوشم می کشد تا صبح؟ نماز خلوت گستاخ پر شهوت تا دم هجو؟ چه را باور کنم؟ دیوانگیهای خود تا دم دمای بی قراری؟ تو می دانی و من می دانم ! چرا باور کنیم؟ تمام شد؟ بگو مرثیه ای! ماتمی! بخوان آواز مرگ من! هم من هستم هم تو می دانم که این دیوانگیست اما تو بخوان تا ابد ... اما دوستش دارم! ... خاطره ها نم خورد آنها را رو سکوت پهن کردم! آری منم آمده ام تا بگویمت که چه محتاج توام بگویم که بی تو گاهی می خواهم خوب باشم اما مگر یادت می گذارد؟ مگر وسوسه با تو بودن که حجمش به وسعت دلهای بی قرار است و تنهایی مرا پر از شوق با تو بودن می کند دمی مرا مگذارد؟ آه کاش تمام گلهای زیبا می دانستند که من با چه خوشم! کاش غروب می دانست که با پنهان کردن خورشید مشتاقان زیادی را برای فردا به دور سحر جمع می کند کاش هرگز تنهایی نبود اما مگر می شود؟ ... پر از قشنگیها و شکوفه ها پر از بوی یاس و محمدی بیشتر از همه پر از شادی و طراوت اینها همه آرزوی من است برای تو
| Design By : Night Melody |


